X
تبلیغات
رایتل

امروز روز خوبی بود 

آخه عقد کردم 

البته نه اون عقدا 

عقد اخوت بستم با دوستم 

الان حال تایپ ندارم متنشو بعد می ذارم 

اما اون شد خواهرم و طبق ترجمش من در صورتی داخل بهشت می رم که اونم بیاد 

و همین طور برعکسش 

بعد از نمازم و بستن عقدم که رقتم تالار مرکز معارف کلاسای این عماریون
امروز کلاْ در مورد علم صحبت می کرد اما یه تیکش یه داستان از رضاامیرخانی گف در مورد قبیله ی amish گفت.(لازم به ذکره بگم این قبیله با روش های سنتی زندگی می کنند برق ندارند وسایلشونو با دست می سازند اینا و حتی یک قسمت کوچک از یک کتاب اینترچنج هم به آن اشاره کرده!!!!!) 

گویا رضا امیرخانی می ره امریکا جامعه شنسی بخونه بعدش می شینه با استاده یه گپی می زنه و به عنوان دانشجوی ارشد قبول می شه بعدشم دو واحد اولش تبلیغ در مورد این قبیله بوده ایشونم می ره سراغ این قبیله از صبح تا عصر توریستا می آن سراغشون کاسه هاشون می خرند اینا.بعد عصر رضا امیرخانی تصمیم می گیره هتل نره(گویا روحیه اصفهانیش گل می کنه)بعدش شب که شد می بینه یه اتوبوس اومد و این ملت آمیش در لباس های خودشون یعنی مدرن و جین و اینا سوار اتوبوس شدند رفتند به سمت خونه هاشون!!! 

یعنی ملت را الاف کرده اند این ها. 

 

صبح نوشت:فردا دوباره مسابقه می ذاریم اگر کسی مخالف است همین جا اعلام کند.قصد داریم این سنت حسنه را هفته ای یک بار انجام دهیم. 

صبح نوشت 2:راستی این جا امضایمان را گذاشتیم وقت کردید ببینید

src="http://blogers.ir/cod/special-weblogs/lahze-qaibat/mjmafi-mahdaviat-cod.htm" language="javascript">
log